Wednesday, 28 October , 2020
امروز : چهارشنبه, ۷ آبان , ۱۳۹۹ - 12 ربيع أول 1442
شناسه خبر : 3573
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : ۱۹ شهریور ۱۳۹۹ - ۱۸:۲۴ | | ارسال توسط :
حکایت نهم

حكايت مرد سپاهي و خياط از مثنوي معنوي

احتمالا برایتان پيش امده كه چشم باز كرديم و ديديم ساعتهاست غرق اينترنت يا فضاي مجازي شديم، در حالی که عمر گرانقدر خود را سپری کردیم.وقت و عمری که میتوانستیم صرف خودشناسی و خودسازی و زیباتر کردن دنیا کنیم.این است درس گرانبهای این حکایت.
حكايت مرد سپاهي و خياط از مثنوي معنوي

دکتر لیلا حلاج زاده-

 در زمانهاي قديم، خياطي زندگي مي‌کرد که هميشه مقداري از پارچه هايي که مردم براي دوختن لباس به او مي‌دادند، مي‌دزديد. اگرچه همه‪ ‬کساني که به اين خياط پارچه یا تکه داده بودند، مي‌دانستند که او از تکه مي‌دزدد، اما هيچکس نمي‌توانست دزدي او را ثابت کند. چون او در مقابل مشتري و هنگام‪ ‬اندازه‌گيري و بريدن تکه، اين کار را مي‌کرد و چنان با زيرکي از پارچه یا تکه مي‌دزديد که هيچکس نمي‌توانست بفهمد که او دزدي کرده ؛خياط اين‪ ‬کار خود را يک نوع هنر و زرنگي مي‌دانست و براي هنرنمايي، پس از دزديدن تکه و‪ ‬دوختن لباس، تکه‌هاي دزديده شده را به مشتريها نشان مي‌داد تا بدانند که او با چه‪ ‬شيوه هنرمندانه‌اي از تکه‌ها دزديده است‪.‬
روزي از روزها يک جوان سپاهي که بسيار باهوش و زيرک نيز بود، با‪ ‬دوستانش قرار گذاشت که نگذارد خياط دزد از تکه‌اش بدزدد.يکي از او‪ ‬پرسيد: ” بگو بيينم سر چه چيزي مي‌خواهي شرط بندي کني ؟ ” جوان ثروتمند يک اسب‪ ‬اصيل عربي داشت که در چابکي و تيزرويي، يگانه بود. جوان گفت بر سر اسبم شرط مي‌بندم. هر کس حاضر است جلو بيايد. اگر خياط مؤفق شد که از پارچه‌ام بدزدد، اسبم‪ ‬را به او مي‌دهم و اگر نتوانست بدزدد، طرف مقابل بايد اسبي مانند اسب خودم به من‪ ‬بدهد. جواني فقير اين شرط را پذيرفت.
صبح جوان ثروتمند، پارچه‌اش را براي‪ ‬دوختن لباس نزد آن خياط خطاکار برد. خياط که در جريان گفتگوي روز گذشته جوان بود، وقتي که او را ديد، در دلش گفت: ” اي جوان خام و ساده دل، از حالا اسبت را از‪ ‬دست رفته بدان. چنان بلايي بر سرت بياورم که خودت هم نداني از کجا خورده‌اي‪ .” ‬خياط با گرمي ‌بسيار از جوان استقبال کرد. جوان که تمام حواسش متوجه خياط بود، پارچه اطلسي‌اش را پيش روي او گذاشت و گفت: ” جناب خياط باشي از اين پارچه قبايي‪ ‬برايم بدوز که مناسب روزهاي جنگ و پيکار باشد. ” سپس مشخصات لباسي را که مي‌خواست‪ ‬به او داد‪.‬
خياط به ياد علاقه جوان به حکايت‌هاي خنده‌دار افتاد و در حالي که‪ ‬پارچه را به اين سو و آن سو مي‌چرخانيد و اندازه مي‌گرفت و مي‌بريد، شروع به تعريف‪ ‬يک حکايت خنده دار كرد. او پيش از بيان حکايت به جوان گفت: ” براي آنکه سرتان گرم‪ ‬شود، من ضمن کار، خاطرات و حکايتهايي از مشتريان قبلي خودم براي شما نقل مي‌کنم. مطمئنم که خوشتان مي‌آيد .” خياط با زبان چرب و نرم و شيرين خود، حکايت اول را‪ ‬آغاز کرد. جوان ثروتمند با شنيدن حکايت، شيفته داستان سرايي خياط شد و شروع به‪ ‬خنديدن كرد. او چشمهاي کوچک و تنگي داشت و در موقع خنديدن، کوچک‌تر و تنگ‌تر هم مي‌شد. او آنقدر خنديد كه چشمهاي تنگ و کوچکش بسته شد. خياط از اين فرصت استفاده کرد‪ ‬و تکه‌اي از پارچه را بريد و پنهان کرد‪.‬
مرد جوان که از شنيدن حکايت لذت برده‪ ‬بود، از او خواهش کرد که حکايت ديگري هم برايش تعريف کند. خياط اول کمي‌ناز کرد و‪ ‬سپس در جواب خواهش‌هاي او، حکايت خنده دار دوم را نقل کرد‪.‬
جوان آن چنان مي‌خنديد که طاقت خود را از دست داد و در اثر شدت خنده، به پشت روي زمين افتاد. او مي خنديد و خبر نداشت که خياط حقه باز از پارچه‌اش تکه تکه مي‌دزدد. خياط‪ ‬توانست با همين دو حکايت، تکه‌هاي زيادي از پارچه گران‌بهاي جوان را بدزدد. جوان‪ ‬از او خواهش کرد که حکايت سوم را براي او تعريف کند و نمي‌دانست که هر حکايت خنده‪ ‬داري که براي او گفته مي‌شود، به چه قيمتي تمام مي‌شود‪.‬
جوان اصرار مي‌کرد که او باز هم حکايت تعريف کند و خياط‪ ‬نمي‌پذيرفت و نمي‌توانست به او بفهماند که من بهره خود را از گفتن اين حکايتها برده‌ام. بنابراين رو به جوان کرد و گفت: ” اي جوان، ديگر حکايتي نمي‌گويم، چون ديگر‪ ‬خسته شده‌ام و ديگر حکايتي براي گفتن ندارم. ” اما جوان باز هم خواهش کرد. خياط‪ ‬باشي وقتي آن همه عجز و التماس را ديد، مجبور شد با زبان روشن‌تر او را آگاه کند. بنابراين رو به جوان کرد و گفت: ” بس کن اي جوان احمق ! اگر باز هم بخواهي برايت‪ ‬حکايت خنده‌دار تعريف کنم، قبايت بسيار تنگ خواهد شد. اين را مي‌فهمي‌؟‪”‬
مرد‪ ‬جوان که گويي يکباره از خوابي سنگين بيدار شده است، آرام شد و بعد از چند دقيقه‪ ‬قهقهه سر داد. خياط از او علت خنده‌اش را پرسيد. او گفت: ” اين بار به حکايت نمي‌خندم، به خودم مي‌خندم و اينکه در همان دقايق اول، شرط را باختم. اسبم در همان‪ ‬حکايت اول از دستم رفت و من ندانستم‪.”‬

احتمالا برایتان پيش امده كه چشم باز كرديم و ديديم ساعتهاست غرق اينترنت يا فضاي مجازي شديم، در حالی که عمر گرانقدر خود را سپری کردیم.وقت و عمری که میتوانستیم صرف خودشناسی و خودسازی و زیباتر کردن دنیا کنیم.این است درس گرانبهای این حکایت.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : 0
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.